راهی و آهی
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ...
وطن
"مطرود! من میگم از آسمون بمب و توپ و موشک می‌باره، تو میگی آقا بشین یه کوپ چای بخور. میگم از اینجا برو یه جا سر پناه بگیر. میگی آقا بشین یه کوپ چای بخور. میگم یه فکری برای پسرت ادریس بکن. میگی آقا بشین یه کوپ چای بخور.
"شماها باید برید اهواز یا مسجدسلیمان و اونجاها تا جنگ بخوابه."
"ما جایی نداریم."
"جا پیدا میشه."
"ما تو این شهر به دنیا اومدیم، تو این شهرم می‌میریم."
*
"چرا اونجا موندی، جلال ... مقصودم توی آبادان و اونجاهاست؟... میتونستی بیای بیرون، بیای اینجاها، یا هر جا. چند سال اونجاها کار کردی، بسه، چرا اونجا موندی؟"
"هیچی، من چه میدونستم؟ کاره‌ای نبودم. من مریضخونه بودم، خوابیده بودم داشتم کتاب میخوندم، دیدم صدام داره خمپاره و موشک ول میکنه، خودت چطوری؟"
آهی می‌کشد و به طرف آب نگاه می‌کند. "مغلوب."
*
پ. ن.: دیالوگ اول بین جلال آریان و مطرود در خانه جلال آریان در آبادان. دیالوگ دوم بین لیلا آزاده (ساکن اروپا از چندین سال پیش از انقلاب) و جلال آریان در پاریس. تاریخ دیالوگ‌ها آذر 1359/ نوامبر 1980.
رمان "ثریا در اغما" اسماعیل فصیح 1363 نشر ذهن آویز.

برچسب‌ها: ,

قلعه حیوانات: سپاه و بسیج
At first no one had been able to imagine where these creatures came from, but the problem was soon solved: they were the puppies whom Napoleon had taken away from their mothers and reared privately. … It was noticed that they wagged their tails to him in the same way as the other dogs had been used to do to Mr Jones.
….
Four young porkers in the front row uttered shrill squeals of disapproval, and all four of them sprang to their feet and began speaking at once. But suddenly the dogs sitting round Napoleon let out deep, menacing growls, and the pigs fell silent and sat down again. Then the sheep broke out into a tremendous bleating of “Four legs good, two legs bad!” which went on for nearly a quarter of an hour and put an end to any chance of discussion.
پ ن یک: کتاب زبان اصلی را از میدان انقلاب خریده بودم (در دسترس است ).
پ ن دو: وقتی دوران راهنمایی بودم ترجمه فارسی را هم خوانده بودم، اما لطائفی در داستان است که با زبان اصلی بهتر درک
می شود

برچسب‌ها: , ,

قلعه حیوانات* (یک)
و هنوز حیواناتی هستیم در "قلعه حیوانات"...

* Animal Farm رمانی است از جرج اورول الهام گرفته از انقلاب سرخ و رژیم شوروی استالینی

پ ن یک: اگر شوروی و استالین و تروتسکی نبودند، شک نمی‌کردم اورول این رمان را درباره انقلاب اسلامی ایران و جمهوری اسلامی نوشته است.
پ ن دو: دوستی که از سفر کاری سوئیس برگشته بود، نتایج سفرش را در یک جمله خلاصه کرد: ما داریم اینجا مثل "حیوان" زندگی می کنیم.
پ ن سه: فراخور اوضاع این روزها بخش‌هایی از رمان را خواهم آورد.

برچسب‌ها: , ,

ثریا در اغما

جمعه یک نفس از بعد از ظهر تا بعد نیمه شب، رمان " ثریا در اغما" را خواندم. و لامسب اسماعیل فصیح جوری نوشته است که به ذهنت خطور نمی کند این یک رمان است نه واقعیت. بس که مکان‌ها، رویدادها، انسان‌ها، دیالوگ‌ها، طمع‌ها، ابتذال‌ها، دردها، عشق‌ها و امیدهای این انسان‌ها واقعی‌اند.
داستان از چند ماه پس از جنگ شروع می‌شود و جلال آریان پس از سه ماه سر کردن در آبادان جنگ‌زده باید به پاریس برود. چرا؟ خواهرزاده‌اش ثریا در پاریس، در هنگام بازگشت به خانه، از دوچرخه افتاده، سرش به جدول خورده و در اغما فرو رفته است. به همین کوتاهی و سادگی. و این ثریا که دائم حین خواندن امید داری برخیزد و نقشی ایفا کند در پایان به مرگ مغزی دچار می‌شود و کدام قهرمان داستان است که تا پایان در اغما باشد و آخر بمیرد؟
ثریا، سرنوشت ملت ما بود که از شوک انقلاب بیرون نیامده با جنگ به اغما رفت و ما بسان جلال آریان صبح‌ها در بیمارستان به عیادت مریض به اغما رفته خود می‌رفتیم و شب‌ها مجبور بودیم با ادیبان هوس‌بازی چون نادر پارسی و روشنفکران دغلی چون صفوی دور هم باشیم و عصرها پی عشق قدیمی و فراموش شده خود، شاعر و نویسنده خر پول مهاجرت کرده به پاریس در سن هفده سالگی –قبل انقلاب-، لیلا آزاده، باشیم که این نیز با ما نبود و نیست و نخواهد بود.
در پایان که قلب جلال آریان هم دست‌بردارش نیست، در خیابان یک سیاه‌پوست آمریکایی به او کمک می‌کند که "تنهاها باید به هم کمک کنن" و بعد این که جلال آریان حدود نصف پول خود را جهت هزینه گزاف آزمایش و ویزیت به "یه مشت کاپیتالیست لعنتی" فرانسوی می‌دهد، سیاه‌پوست فریب‌کارهم که بارانی آریان پیش او بود بقیه پول را بلند می‌کند.
و ثریا رفته و دفتر یادداشتش پیش شارنوها مانده و شارنو تعریف می‌کند ثریا طبع شاعرانه‌ای داشت و شعری از شاعری ایرانی برایش خوانده بود که:
"من دست‌هایم را در باغچه می‌کارم....سبز خواهد شد....و پرستوها در گودی انگشتهای جوهری‌ام....تخم خواهند گذاشت"
و این کریستیان شارنو بر این باور است که "کاشتن"، "سبز شدن" و "تخم گذاشتن" امیدوار کننده است....
پ ن: شعر از فروغ فرخزاد است.

برچسب‌ها: