راهی و آهی
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ...
دچار یعنی عاشق و چه تنهاست ماهی کوچک اگر دچار آبی دریای بی کران باشد*
اگر سه فیلم برترم آبی، رویا بین ها و شکستن امواج باشد، دور نیست که این از حال کنونی ام باشد. و جالب اینکه دوتای اول در فرانسه می گذرند: کیشلوفسکی در اولی "آزادی" انقلاب کبیر فرانسه را وام گرفته است و در دومی برتولوچی خود می 68 فرانسه را فیلم کرده است.
آیا دلم نمی خواست
الان
ایران
فرانسه
دیگری
بود؟
پ ن: اگر شعله ای در من روشن است، امید است امید: 25 بهمن می آیم.
* سهراب سپهری ، وقتی می روم استخر یاد ژولی می افتم، تنها در آبی بی کران و این شعر را در دلم زمزمه می کنم...

برچسب‌ها: , ,

مرثیه ای برای یک شهر
آی دخترهای خندان در مانتوهای یکدست سرمه ای
وقتی از روی پل رازی می گذرید
به فاضلاب بیمارستان خیره شوید
و عمیق نفس بکشید
تا بدانید این شهر دختران گریان می خواهد

رشت، 13 آذر 1389

برچسب‌ها: ,

فرهنگ، آلترناتیوی برای خیابان
کمی بعد از انتخابات بود. کتاب روح پراگ* را خریدم. خواندم و خواندم تا رسیدم به مقاله "فرهنگ در برابر توتالیتاریسم":
"ظرف فقط یک سال، تمام دانشکده‌های هنر را عملا نابود کردند، تمام مجلات و نشریاتی را که به هنر و فرهنگ می‌پرداختند ممنوع ساختند. اکثر روزنامه‌نگارها، نویسندگان و دانشگاهیان چک خود را در فهرست سیاه یافتند."
و الان که دوباره یاد این مقاله افتادم، در این فکرم آیا آلترناتیوی برای حضور در کف خیابان برای سبزها می‌تواند باشد؟
"رفته رفته بر شمار کسانی که می‌‌کوشیدند از دامی که قدرت همه جا برایشان گسترده شده بود فرار کنند، افزوده شد. گروه‌های کوچک مردم در مکان‌های مختلف – در کلیساها، باشگاه‌های ورزشی و البته خانه‌های شخصی- شروع به دیدن هم کردند. اکثر این مردم از زندگی یکدیگر بی‌خبر بودند، اما همه هدف مشابهی داشتند: جان بخشیدن به زندگی، که قدرت حاکم می‌کوشید آن را تا حد بقایی زیست‌شناختی تنزل دهد".
"اپوزیسیون فرهنگی این را هم دریافت که هرگز نباید وارد قلمروی شود که قدرت موجود به شدت بر آن مسلط بود: خشونت. اپوزیسیون فرهنگی دریافت که تنها امیدش محدود کردن مبارزه به حوزه‌ای است که قدرت موجود نتواند با آن مقابله به مثل کند: قلمرو ذهن و روح".
"توتالیتاریسم تهدیدی را که این مقاومت فرهنگی پدید می‌آورد به درستی درک کرد. به آپارتمان‌های شخصی حمله می‌کرد و آدم‌هایی را که دور هم جمع بودند تا به سخنرانی، خواندن نمایشنامه، یا مطلبی به سادگی و بی ضرری شعر غنایی گوش دهند بازداشت می‌کرد".
به اینجا که رسیدم از خودم پرسیدم مبارزه را چه به نمایشنامه و شعر غنایی ؟ اما سطرهای آخر مقاله نشان می‌دهد در کشور چک، فرهنگ بر توتالیتاریسم پیروز شد:
"در میان مخالفان بازیگران، فیلمسازها و نویسندگانی بودند که رژیم تا آن موقع میپنداشت که در جبهه‌ی خودش قرار دارند".
"برای آنهایی که هنوز به قدرت فرهنگ، به قدرت کلام، به نیکی و عشق و به برتری خود بر خشونت اعتقاد دارند، انقلاب پراگ باید الهام بخش باشد."
* روح پراگ، ایوان کلیما، ترجمه فروغ پوریاوری، انتشارات آگه.


برچسب‌ها:

اعدام
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفتی*...
* احمد شاملو
پ ن: شاید آنها سبز نبودند. در بدترین حالت صرفا بمب گذار و برانداز بودند که برای اخطار به سبزها اعدام شدند. ولی معتقدم اگر یک انسان، هر چند قاتل، به احتمال یک درصد هم انسانیت خود را باز یابد، حق نداریم این فرصت را از او بگیریم.

برچسب‌ها:

کاش جنبش سبز به این زودی پیروز نشود


سعدی به روزگاران، مهری نشسته بر دل
بیرون نمی‌توان کرد، الا به روزگاران
مطمئنم این سوال (شاید ناخودآگاه) در ذهن اقشار سنتی و کمتر آگاه مردم هم در حال شکل گرفتن است: این حکومت اگر دینی نبود ما چه از دست می‌دادیم؟ آیا این حکومت با ادعای دین و با این وحشی‌گری بیشتر آبروی دین را نمی‌برد؟
فکر می‌کنم حداقل در شهرها، ایده‌ی حکومت سکولار به طور شهودی (اگر نه علنی) درک شده ادست. مانده چند چیز:
-آگاهی هر چه بیشتر اقشار بیشتری از جامعه. مجهز شدن تعداد بیشتری از مردم به ماهواره و اینترنت تا بدانند ایدئولوژی اسلامی چه در ایران چه در غزه چه در لبنان چه در افغانستان و پاکستان و عراق چه در یمن و آفریقا بر سر مردم مسلمان چه آورده است و این درد، دردی مسبوق به سابقه است. چند کشور اسلامی که وضعیت بهتری دارند مثل ترکیه و مالزی یک دلیل آن جدایی دین و سیاست بوده است.
اینترنت برای اقشار متوسط اهمیت بیشتری دارد چرا که واجد چند صدایی (فارس نیوز- بالاترین، تابناک –بی بی سی ...) و ارتباط دو طرفه (گرفتن اطلاعات از سایت‌ها و دادن اطلاعات توسط "وبلاگ شخصی") و تعامل با دیگران (بحث‌های وبلاگی) است و این به دموکراتیک شدن و شهروند شدن می‌انجامد. این روند نیاز به زمان دارد و کم کم در حال پیش رفتن است.
-اطمینان از گزینه حکومت سکولار در ایران آینده و تئوری پردازی در باب حکومت سکولار آینده بر حسب ویژگی‌های ایران امروز. نفرت مردم از سو استفاده از دین حکومتی، با ریختن خون‌ها و وحشی‌گری‌ها انباشته می‌شود. پذیرا شدن تئوری‌های سکولار نیز از سوی دیگر همچون رد حکومت دینی نیاز به زمان دارد.
-همراهی نیروهایی از داخل حاکمیت با جنبش سبز. تندروی شاخه‌هایی از حکومت، شکاف داخلی را بیشتر کرده و نیروهایی از درون حاکمیت، چه با نیت انسانی چه برای شرط‌بندی نکردن بر سر اسب مرده حکومت فعلی، به جنبش سبز می‌پیوندند. این هم با گذشت زمان به دست می‌آید.
و کاش این زمان آنقدر طولانی نشود که ...

برچسب‌ها: ,

قلعه حیوانات: سپاه و بسیج
At first no one had been able to imagine where these creatures came from, but the problem was soon solved: they were the puppies whom Napoleon had taken away from their mothers and reared privately. … It was noticed that they wagged their tails to him in the same way as the other dogs had been used to do to Mr Jones.
….
Four young porkers in the front row uttered shrill squeals of disapproval, and all four of them sprang to their feet and began speaking at once. But suddenly the dogs sitting round Napoleon let out deep, menacing growls, and the pigs fell silent and sat down again. Then the sheep broke out into a tremendous bleating of “Four legs good, two legs bad!” which went on for nearly a quarter of an hour and put an end to any chance of discussion.
پ ن یک: کتاب زبان اصلی را از میدان انقلاب خریده بودم (در دسترس است ).
پ ن دو: وقتی دوران راهنمایی بودم ترجمه فارسی را هم خوانده بودم، اما لطائفی در داستان است که با زبان اصلی بهتر درک
می شود

برچسب‌ها: , ,

اشکال در دین است؟ اشکال در فلسفه است!
"معرفت را پس می زنم تا جا برای ایمان باز شود." ایمانوئل کانت
اگر فیزیک نیوتن میوه علمی رنسانس باشد، فلسفه کانت میوه فلسفی آن ست. کانت در "نقد عقل محض" با دقت فلسفی خود، از یک طرف تنها عقل نظری را واجد شرایط برای تحلیل پدیده های حسی دانست و از سوی دیگر مفاهیم اختیار، وجود خدا و زندگی پس از مرگ را تنها در حیطه عقل عملی (ایمان) قرار داد. این تفکیک دقیق، فیزیک و متافیزیک را که تا پیش از رنسانس مفاهیمی در هم تنیده بودند، هر یک را به جایگاه خود رهنمون کرد. مثلا، او بیان کرد که تمامی استدلال‌های "علمی" وجود خدا باطل است و از راهی کاملا متفاوت و با "عقل"ی کاملا متفاوت، به خدا رسید.
اکنون ماییم و دینی که از سنت به ما رسیده است، معنویت و اخلاق و ایمان ما بدان بسته است ولی متاسفانه وسیله و توجیه‌گر عقب‌ماندگی ما شده است؛ و مدرنیته‌ای که ما را به تفکر، نگاه دنیوی (سکولاریسم)، بهره‌گیری از تکنولوژی، طرد خرافات "غیر علمی"، پیشرفت مادی و زندگی مرفه می‌خواند.
و ما با پایی در سنت و چنگ زده در مدرنیته نه می‌خواهیم از آن دست کشیم و نه می‌خواهیم از نعمت‌های این بی نصیب بمانیم. و در این میان دچار ملغمه‌ای شده‌ایم که می‌خواهیم مفاهیم مدرن را با فهم سنتی تفسیر کنیم و سنت همراه خود را رنگ مدرن بزنیم. و اینجاست که می‌خواهیم اقتصاد اسلامی داشته باشیم، دموکراسی را مردم سالاری دینی بدانیم، قوانین علمی را از قرآن استخراج کنیم، برای دفاع در مقابل زلزله و کم آبی به جای تدبیر علمی کمتر گناه کنیم، و این سیاهه پایانی ندارد.
چاره چیست؟ فلسفه‌ای جدید که ما را از این دو گانگی، از فهم نادرست سنت و مدرنیته، از دخالت‌های این در آن و آن در این برهاند. آری، ما "کانت"ی دیگر می‌خواهیم.

برچسب‌ها:

اسلامی کردن علوم انسانی و پارازیت‌های سرطان زا!
شاید از داغ ترین بحث‌های این روزها، بحث اسلامی کردن علوم انسانی غربی در دانشگاه‌ها و بحث پارازیت‌هایی است که بر روی شبکه‌های ماهواره‌ای فرستاده می‌شود. شاید اولی به چشم خیلی‌ها بی اهمیت باشد و از آن سو، بحث پارازیت‌ها به دلیل تاثیر مستقیم بر سلامتی انسان‌ها توجه بسیاری را به خود جلب کرده باشد (سرطان زایی، سردرد و سر گیجه و عقیم کردن از معروف ترین عوارض این پارازیت‌های قدرتمند است).
آیا این دو موضوع به هم ارتباط دارند؟ به نظر من صد در صد.
تصور کنید در فرانسه چنین پارازیت‌هایی فرستاده می‌شد. بلافاصله تلویزیون‌ها (ی غیردولتی) به بیان عوارض این پارازیت‌ها می‌پرداختند. روزنامه‌ها به تحقیق در مورد دستور دهندگان به این کار و دلیل ارسال پارازیت‌ها می‌پرداختند. راه‌پیمایی‌های بسیاری به دعوت احزاب مخالف دولت و NGO ها در مقابل نهاد‌های مسئول ارسال پارازیت شکل می‌گرفت. این همه غیر از اقدامات خود دولتمردانی است که در پی فشار "جامعه مدنی"، به خاطر بقای خود (حتی در صورت موافقت با ارسال پارازیت‌ها)، سعی در قطع این پارازیت ها می‌کردند. وزیر مخابرات (یا هر نهاد دیگر مسئول پارازیت‌ها) از سمت خود استعفا می‌کرد و دولت سعی در ترمیم چهره خود و نسبت دادن این کار به خودسری وزارت مخابرات (چه راست چه دروغ) می‌کرد.
در این حادثه دولت مرتکب "نقض حقوق شهروندان" شده است. اقدامی که بر اساس "علوم انسانی غربی"، مشروعیت دولت را زیر سوال می‌برد. از سوی دیگر، طبق علوم انسانی اسلامی (در صورت وجود!) ارسال پارازیت برای "حفظ سلامت اخلاقی جامعه"، "حفظ حکومت اسلامی" و دلایلی از این دست موجه است. حاکم اسلامی خود را قیم مردم می‌داند و تشخیص او این است که سود این پارازیت‌ها بیش از ضرر آن است. در این مورد نیز بر اساس علوم انسانی اسلامی، نظر مردم به عنوان رعیت هیچ ارزشی ندارد، چرا که حاکم اسلامی بر "جان" و مال مردم ولایت دارد.
به نظر شما، علوم انسانی اسلامی چه برکات دیگری برای جامعه خواهد داشت؟

برچسب‌ها:

انسانِ محق، انسانِ موظف
"سفر کنیم
سفر ابتدای بیداری‌ست ..."*
یکی از همکاران از سفر کاری سوئیس آمده بود و تعریف می کرد کجا رفته و چه دیده است. از تمدن آنها می گفت و زیبایی طبیعت که مثل شمال ماست و زندگی مردم آنجا (که نه مثل شمال و نه مثل جنوب ما نیست!) و حفظ محیط زیست و کشاورزی مکانیزه و خانه های یکدست و قطارهایی که به هر ده کوره دسترسی دارند و پلی که ساخته شده و از فراز یک جنگل عبور می کند، مبادا درختی را به خاطر آن قطع کنند. از کشاورزی می گفت که دهاتی نیست و متمول است، ابهتی دارد و از راننده‌ای که در فاصله‌ای مانده به خط عابر پیاده، ایست می کند تا پیاده عبور کند و از همکاران تکنوکرات خارجی که نظم و برنامه و دیسیپلین بر محیطشان حاکم است.
ناخودآگاه یاد کتاب "خاطرات حاج سیاح" افتادم که داستان واقعی یک ایرانی است که در نیمه اول قرن نوزدهم میلادی از اروپا دیدن کرده بود و با سیاحت هر شهری و تماشای تمدن غرب و خیابان های تمیز و قطار و کشتی و سیستم روشنایی گسترده و تئاتر و شعبده و مردان و زنان فرهیخته و ... هر آینه افسوس خورده بود. جالب آنکه در عصر ماهواره و اینترنت، دوست ما که بالاترین مدرک تحصیلی ممکن را دارد، همان قدر حیرت زده است از تمدن غرب و شرمنده از توحش ما که حاج سیاح در بیش از 150 سال گذشته بود! و جالب آنکه حاج سیاح نیز در آن زمان در حد دوست فعلی ما بود و چند زبان می دانست و سوادی حوزوی داشت.
چه شد که این کشورهای اروپایی به اینجا رسیدند و ما به قول همان دوستمان در توحش زندگی می کنیم؟ چه شد که ما رو به جلو نمی رویم و مشکلات بدتر می شود که بهتر نمی شود؟ آیا دولت آنها بهتر از دولت ماست یا ملت آنها بهتر از ملت ما؟
شاه کلید تمدن غرب، همانا انسان مداری (اومانیسم) در عرصه اجتماعی و فرد مداری (individualism) در عرصه سیاسی است. انسان مدرن به عنوان شهروند، شهروندی که حقوقی دارد از جمله حق انتخاب کردن، انتخاب شدن و تغییر سرنوشت خویش. مدرنیته‌ای که نگاهش را از خرافات و عوامل غیر طبیعی برداشته است، جا را برای علم باز کرده است و دین را به جایگاه واقعی خود رهنمون کرده است و معتقد شده است که ما خود رنگ سرنوشت خویش می‌زنیم و این که بالاترین ارزش از آن انسان است.
ما به کجا رفتیم؟ انسانی سنتی که رمه است و به چوپانی نیاز دارد و بالاترین ارزش از آن خداست. انسان به عنوان بنده فقط وظایفی دارد که چوپان اجتماع آن را تعیین می کند. حق حاکمیت الهی است و شاه/رهبر به عنوان دارنده فره ایزدی/ولایت مطلقه، سایه خدا بر زمین است و همه موظف به فرمانبرداری هستند. سرنوشت ما در جای دیگر تعیین می‌شود (یا شده است) و این خداست که همه کارها را انجام می‌دهد و همه چیز را باید از او خواست از پزشکی تا اقتصاد تا سیاست. و به عنوان بنده حقی نداریم و باید به خدا و نماینده او در زمین متوسل شویم و هر چه که می‌رسد خواست اوست و تقدیر است و انسان منفعل تنها چشم به خدا و حکومت دوخته است شاید گرهی از کار او بگشاید که اگر کردند از لطف است و اگر نکردند هیچ حقی برای زندگی به عنوان یک انسان به گردن آنها نیست.
چه باید کرد؟
کتاب " جدال قدیم و جدید ، از رنسانس تا انقلاب فرانسه" از جواد طباطبایی، نشر ثالث را به شدت توصیه می کنم. ببینیم این‌ها که به اصالت انسان رسیدند همین ولایت مطلقه و فره ایزدی را تجربه کردند و کتاب مقدس را ده‌ها بار بازخوانی کردند، به جمهوری روم و دموکراسی آتن باز گشتند و در نهایت دریافتند سیاست کجا، دین کجا و اخلاق کجا که سیاست عین دیانت نیست و اخلاقِ سیاست مختص به خود است. فعلا بخوانیم و ببینیم آدمیانی دیگر چه راهی پیمودند و از درون سنت خود به جایی رسیدند که در مقابل توحش ما، تمدن نام دارد؛ باشد تا دریابیم چه باید کرد.
* حمید مصدق

برچسب‌ها: