راهی و آهی
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ...
قلبم
"قلبم را در روسریت جا گذاشته ام"*

می ترسم دوباره، می ترسم
نگرانم، نگران قلبم
نگران این قلب تازه التیام یافته
نه دوباره نه

*حامد ابراهیم پور،مرده ها خواب نمی بینند، وبلاگ شاعر

برچسب‌ها: ,

حرف
حرف نمی زنم کلا. یعنی وقتی در خانه (تهران) یا در آزمایشگاه هستم می توانی تعداد کلمات من را مثل پاس های سالم بارسلونا بشمری. اما شرکت...
فکر می کنم شرکت می روم که حرف بزنم. همین کابوس حرف نزدن است که نمی گذارد شرکت را بگذارم و مقاله ام را بنویسم. این را باید به آرش بگویم، حتی آن روز که نباشد.

برچسب‌ها:

چانگ کینگ اکسپرس *
امروز جمعه است. دیشب چانگ کینگ اکسپرس (ChungKing Express) اثر وونگ کار-وای را دیدم. قبلا در حال و هوای عشق اش را دیده بودم و خوشم آمده بود. اما این یکی چیز دیگری بود. صحنه های ناب با فضای امپرسیونیستی و دوربین روی دست و اسلو موشن های دلچسب و رنگ آمیزی روی سی دی ها و ... . اما به یاد ماندندنی ترین بازی را فِی ارائه کرده است. آنجا که بلند به آهنگ California Dreamin در حال ریختن سس روی ساندویچ ها گوش می دهد "تا از فکر کردن بازماند"، همانجا عاشق 633 می شود و و و آنجا که به خانه او می رود به همه جا سرک می کشد، نظافت می کند و با هواپیمای معشوقه قبلی او بازی می کند و ... .
این طور شد که این روز جمعه نشستم به جارو کردن خانه با انرژی ای که از فی گرفته بودم و فکر کردم که چقدر "در حال و هوای عشق" بودن متفاوت است.
*محصول 1994 هونگ کنگ

برچسب‌ها: ,

کنفرانس
پرزنتیشن تموم شد. انتظار هر نوع سوالی داشتم: "پس خودت چی کار کردی؟"، "این که میگی قبلا انجام شده"، "تو که رفتی پیپرهای مختلف رو به هم چسبوندی ارائه کردی" ...
ولی اولین نفر می دونی چی پرسید؟ گفت: "مگه تو ایران اینها هست که شما داری روش کار می کنی؟ وقتی هنوز خود گرید تو ایران نیست، مایکروگرید دیگه چرا داری کار می کنی؟"
اول هنگ کردم، یاد احمدی نژاد و ما می توانیم افتادم، گفتم: ...
مهم نیست چی گفتم. منظورش این بود که این مساله شما عقب افتاده ها نیست، این کنفرانس شما عقب افتاده ها نیست، این مساله ماست، اشتباه اومدی داداش، تو اول برو همون برق عادی تو درست کن بعدا بیا روی مایکرو گرید نظر بده.
بدیش می دونی کجا بود؟ این بود که راست می گفت و بد تر از اینکه من هم همیشه این طوری فکر می کنم ولی نمی دونم چرا همین به اصطلاح ریسرچ رو در زمینه های قلنبه ادامه می دم.
خیلی ناراحتم، خیلی، خیلی تلخ بود، خیلی، کنار رودخونه روبروی اولا نشستم و دارم اینها رو می نویسم. منتظرم دوست سهیل امتحان ساعت پنجشو بده بیاد. چی داریم به هم بگیم سلام و تعارف و ایرانی بازی و من که این همه رکم غیر از سلام و احوال پرسی نمی خوام هیچ کدوم از این ها رو بهش بگم.
تازه ماریا رو بگو که وسط کار (درست قبل پرزنیتشن من؟) بلند شد رفت. گوینده گفت دیگه کسی نمونده و من اومدم و گفتم هستم و فایلم رو ریختن و ماریا رفته بود. از کی رفته بود؟ چون من به کنایه صاب کنفرانس 10 دقیقه زودتر از شروع سشن نیومدم فایلم رو بدم و بی نظمی کردم رفته بود؟ چون منو یادش بود؟ یادش بود که یا این طور فکر کرد که من یک دروغ گو هستم، اینجا هم با دیر اومدن کار اپلای رو تکرار کردم؟ شایدم به قول مارمولک اصلا به من فکر هم نمی کنه
خسته ام، قهوه بعد کنفرانس رو خوردم با دختر هندی که موضوع مشترکی داشت صحبت کردم، با میثم صحبت کردم می گه ناراحت نباش تو الی بلی خیلی دلشون بخواد ول کن ماریا رو بیا اینجا...
نشستم کنار رودخونه جلوی اولا منتظر دوست سهیل، باد سردی داره میاد، ولی سردم نیست. خسته ام، خیلی خسته، خیلی تلخ

برچسب‌ها: , ,

مرثیه ای برای یک شهر
آی دخترهای خندان در مانتوهای یکدست سرمه ای
وقتی از روی پل رازی می گذرید
به فاضلاب بیمارستان خیره شوید
و عمیق نفس بکشید
تا بدانید این شهر دختران گریان می خواهد

رشت، 13 آذر 1389

برچسب‌ها: ,

اخراجی ها
گند زدم.
در صحبت با رییس اشاره کردم یکی از همکاران جای دیگر هم کار می کند. فکر کنم اخراج شود. من ماندم و عذاب وجدان.

برچسب‌ها:

برای هجده تیر هفتاد و هشت
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها به داس سخن گفتی*

لینک فیلم 18 تیر 78 در وبلاگ بر ساحل سلامت

بد نیست از حافظه تاریخی مان اثری بجوییم.

- دبیرستانی بودم که هجده تیر اتفاق افتاد. روزنامه صبح امروز را یادم هست و سلام را که بسته بودند.
خیلی وقت ها از خاتمی عصبانی شدم (مثل برگزاری انتخابات هفتم مجلس) اما این شاید اولینش بود.
- و عجبا که در خرداد هشتاد و هشت باز هم فاجعه کوی تکرار می شود و باز هم دریغا از
مقصری، آمری یا عاملی.
- دوست نداشتم از سیاست روزمره بنویسم. دوست داشتم تحلیل کنم، از نظریه ها و تاریخ بنویسم. اما مگر این غیر از تاریخ است، گیرم یازده سال پیش.
پ ن :سه سال بعدش که وارد دانشگاه شدم، می توانستم اثرات 18 تیر را در دلمردگی دانشگاه از خاتمی و اصلاح طلبان ببینم.
*احمد شاملو

برچسب‌ها: , ,

یک نامه بنویس، فقط بنویس*

امتحانی که فکر می کردم بیفتم، بالاترین نمره کلاس شدم. آخرالزمان شده است.
دو امتحانی که فکر می کردم نمره خیلی خوبی می گیرم (در حد کامل)، به شکل غیرمنتظره ای خوب نشدم.
پس از سال ها درس خواندن، احساس می کنم این ترم تنها ترمی است که دارم مثل آدم "زندگی" می کنم. یعنی بر خلاف سال های اخیر یک روز کامل (پنجشنبه) را آفِ آف می شوم: تا جایی که امکان دارد می خوابم. بین یازده و دوازده ظهر بیدار می شوم. می‌روم حمام ( یا آرایشگاه در صورت لزوم)، روزنامه شرق با ضمیمه می خرم، نان می خرم. می آیم خانه و بی خیال دراز می کشم، روزنامه را ورق می زنم. به خصوص صفحات ضمیمه را می خوانم. وب گردی می کنم، گوگل ریدر می خوانم تا جانم در آید. چند کتابی که این ور آن ور به گوشم خورده که کتاب های خوبی اند سرچ می کنم ببینم ملت چه نظری دارند تا وسط هفته یا بعدا بخرم. کتاب هایی را که در هفته های پیش (به همین طریق اخیر) خریده ام می خوانم. بعد از ظهر باز می روم خرید، این بار میوه و لبنیات و غیره. می آیم خانه، یا کتاب می خوانم یا اگر فیلم جدیدی به دستم رسیده باشد می بینم و بعد سانس دوم وبگردی را شروع می کنم. تا شب شود و بخوابم.
کتابی که این پنجشنبه تمام کردم کتاب "کلیسای جامع" ریموند کارور، نشر نیلوفر بود. تصوری که از داستان کوتاه داشتم به کلی به هم خورد: این که لزوما باید در پایان داستان یک اتفاق غیر منتظره بیفتد یا معمایی حل شود، خلاصه به عنوان خواننده احساس رضایت کنی. در داستان های کارور از این خبرها نیست. آخر داستان گیج می خوری که چی شد؟ تجربه جالبی بود.
پی نوشت: نتیجه اخلاقی این که این دانشگاه لعنتی نگذاشته بود یک روز در هفته را در این چندین ساله به دلخواه خودم سپری کنم!

* عنوان این پست، از دیالوگ های فیلم Paranoid Park است. جایی که قهرمان داستان دارای عذاب وجدان ویران کننده ای در درون خود است و از هم کلاسش کمک می خواهد، این جمله به او گفته می شود. در انتهای فیلم، او نامه را می سوزاند.

برچسب‌ها:

رای گیری مجله تایم

چرا فقط کف خیابان؟ در همین فضای مجازی نشان دهیم بی شماریم. لینک مجله تایم برای رای دادن به عضوی از سبزها:
http://www.time.com/time/specials/packages/article/0,28804,1972075_1972078_1972577,00.html
پ. ن. : رای گیری تا پایان ماه آوریل ادامه دارد. فردی که بیشترین رای را بیاورد، چهره اش روی جلد مجله تایم به عنوان تاثیرگذار ترین فرد سال گذشته میلادی به جهان نقش می بندد. فکر کنم از ایران فقط دکتر مصدق و آیت الله خمینی تا حالا بر جلد مجله تایم ظاهر شده اند.

برچسب‌ها:

ما برگشتیم
چند ساعتی میشه که رسیدم و تا حالا مشغول خانه تکانی بودم! فردا برای اولین بار در عمرم سیزده بدر رو خونه می مونم.

برچسب‌ها:

جنبش سبز را زندگی کنیم
قرار است به دلیل وضع مالی نامناسب شرکت، به کارکنان نیمه وقت عیدی و پاداش ندهند. پیگیری کردیم، نشد. فکر کردم ما که یک همچین حق بدیهی خود را نمی توانیم بگیریم چطور می خواهیم حق سنگین حکومت بر خود را به عهده بگیریم؟

پا نوشت: به شوخی به مهندس ب. که سخت دنبال عیدی و پاداش ما بود به شوخی لقب رییس سندیکا دادیم. گفتیم یک تجمعی هم در مقابل دفتر مدیر عامل برگزار کنیم! چه کسی گفت جنبش سبز تمام شده است؟

برچسب‌ها:

خدا رو شکر، نباید یادم می‌رفت!
همه اش یاد دو تا امتحان افتضاحی که دادم می افتم، حرص می خورم، با خود می‌گویم حیف آن همه ساعت حضور در کلاس که با این امتحان های افتضاح هدر دادم. حیف آن همه وقت، زدن از تفریح، تمرین نوشتن پنج‌شنبه جمعه‌ها...
صبر کن، این‌ها خیلی آشناست، بله! چهار سال تمام را در این دانشگاه همین طور زجر کشیدم و به امید فردای بهتر به فراموشی سپردم، اما
ببخش ولی فراموش نکن!
و من هم بخشیدم و هم فراموش کردم، فراموش کردم جنایتی که این دانشگاه با ذهن زیبایم کرد، با بهترین سال‌های جوانی‌ام کرد، با ذوق ادبی‌ام کرد، با علایق فلسفی‌ام کرد، با آخر هفته‌هایم کرد، تخم نفرتی که کاشته بود و پژمرده شده بود تا پایان این ترم که دوباره بار داد، نه نباید فراموش می‌کردم، نباید.
و هم بخشیدم هم فراموش کردم که رشته‌ام را نه از روی عشق که از نفرت انتخاب کردم که این دومی به قول کوندرا بسی برّان‌تر از آن اولی است. و آی عشق آی عشق، چهره آبیت پیدا نیست* حکایت روزمره من بود...
من دفتر خاطراتم را پاره کردم که این‌ها همه را به زباله‌دان زمان بسپارم اما چه سود که تاریخ تکرار می‌شود، بار اول تراژدی بود، به این امید که این‌بار کمدی باشد و کاش این وبلاگ تا زنده‌ام بماند و پاک نشود که همیشه یادم باشد اگر اینجا ایستاده‌ام و نام وننگی به دست آوردم چه هزینه سنگینی برای آن داده‌ام ...
*شاملو

برچسب‌ها: ,

در باب کنکور و امتحان

بعد این همه سال امتحان دادن و کنکور دادن تفاوتشان به شرح زیر است:
کنکور- توکنکور فقط و فقط با یه پاسخ نامه سروکار داری. اون پاسخ نامه هم میره زیر دست کامپیوتری که هیچ شناخت قبلی ای ازت نداره. می تونی بدخط حل کنی، از هر راهی که دوست داری حل کنی. حتما یکی از چهار جواب داده شده درسته و معلومه چی ازت خواسته شده. تعداد سوالات زیاده و اگر در یکی اشتباه عددی کرده باشی با بقیه سوالات جبران می شه.
امتحان- یه ورقه بهت میدن. باید خوش خط بنویسی، باید اون چیزایی که خواسته بنویسی، نباید اون چیزایی که نخواسته بنویسی. باید از راهی که استاد گفته حل کنی، ممکنه دچار سو تفاهم در خواسته مساله بشی (مخصوصا برای من که عار می دونم وسط امتحان از استاد سوال بپرسم). چهار پنج تا سوال بیشتر نیست و یک خطای کوچک در یک سوال عواقب غیر قابل جبرانی داره. آخر هم ورقه ات میره زیر دست استاد. حالا این خیلی مهمه که قبلا چقدر پاچه خار استاد بودی. خودت رو قبلا یه آدم خفن نشون دادی یا لالمونی گرفته بودی طی ترم. استاد باهات حال کنه یا نه و ....
و منی که تو لیسانس معدلم به هفده نرسید، رتبه 1 کنکور ارشد شدم و حالا می بینم اگه تو دوره ارشد شاگرد دوم شدم، مدیون پاچه‌خاری هام بودم که اون هم قربهً الی الاپلای بود...
پ ن: امروز امتحانام تموم شد. دو تا سوال اومد که برام از قبل هم مفهوم نبود. شاید اصلی ترین دلیل موفقیت کنکور و عدم موفقیت امتحان همین فرصت طولانی برای خواندن، رفع اشکال کردن، مراجعه به منابع متعدد و در نتیجه تسلط کامل بر دروس باشد (البته به غیر از موارد فوق!) .

برچسب‌ها: ,

مرگ نازلی


نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و مژده داد که زمستان گذشت و رفت*.
به نه مورد از اتهامات اعتراف کرده.
بازجو هم بازجوهای وارطان.
*شعر از احمد شاملو برای وارطان سالاخانیان که زیر شکنجه ساواک شهید شد.

برچسب‌ها:

پیغامی کوتاه در سه دقیقه*
هفته بعد امتحانات شروع می‌شه.
من امتحان می‌دهم و تو دادگاهی می‌شوی. چقدر فاصله بود بین ما مگر؟
من خیلی خودم رو برای امتحانا آماده نکردم چون خیلی وقت نداشتم، تو خودتو برای دادگاه آماده کردی؟ از دوازده آبان فرصت داشتی و مطمئنم خیلی روزا و شبا "تنهات" گذاشتن تا آماده بشی!
من فکر کنم پاس شم، تو چطور؟
وقت تمومه مواظب خودت باش.
*وقتی زنگ می زنه میگه سه دقیقه بیشتر وقت نداره، دو دقیقه هم حرف نمی زنه. تا قبل از زندون صحبتامون کمتر از نیم ساعت نمی شد:(
پ ن: آخرین باری که زنگ زد گفت با زیدآبادی و مومنی هم بنده. با لحن بدی گفتم مواظب باش اندازه اونا حبس نخوری. خیلی بد بود. خیلی. دیگه زنگ نزده...

برچسب‌ها:

زردها بیهوده قرمز نشدند...
سهیل هنوز بازداشت است، معلوم نسیت کجا و تا کی ...
قرار بود آخر هفته هماهنگ کنیم برای تئاتری که بازیگرش راهی بیمارستان شده است...
از سه شنبه معده ام غذا را به زحمت هضم می‌ کند...
تا ساعت شش و نیم اضافه کار بودم، کار هست و نیست، کار می کنم و نمی کنم، فکر می کنم حقوقش کم است، اما من هم (فعلا) "کار"م شروع نشده است...
چشمم هنوز به مانیتور LCD حساس است، دکتر می گوید چیزی نیست، شاید التهابش هم ریشه با التهاب گوارشی‌ات باشد...
دروازه بان آلمانی به خاطر افسردگی پیامد مرگ فرزند خردسالش خود را به زیر قطار انداخت ...
دیشب فیلم شب روی زمین (Night on Earth) جیم جارموش را می دیدم، چهار حکایت از مسافران تاکسی و راننده های تاکسی در غرب. و آخرین داستان در هلسینکی برفی که مسافر تاکسی مردی از کار اخراج شده بود، ماشینش بر باد رفته بود، وقتی به خانه رسید فهمیده دختر شانزده ساله اش حامله است. و حالا مست و خراب، دو دوستش او را جمع کردند به خانه برسانند و تماشاگر می فهمد راننده تاکسی دختر ناقص به دنیا آمده اش را پس از سه هفته از دست داده بود. و چقدر قصه راننده تاکسی متاثر کننده است. راننده کرایه را از مرد مست می گیرد و می رود. مرد مست روی زمین برفی می نشیند و همسایه ای رد می شود و خیلی عادی با او احوال‌پرسی می‌کند و می رود...

برچسب‌ها:

یک روز زندگی

" وقتی آدم
ازعدم
و جهان
از جهنم
و سعی از ریشه‌های یاس می‌آید...*"
وقتی ساعت 2:20 شب است و تو از ساعت 12 به رختخواب رفتی و هنوز بیداری، شاید به خاطر یک ساعت چرت بعد از ظهر ...
وقتی به شرکت می‌رسی وکاری برای انجام دادن نداری، شاید به خاطر این که "کار" از اول بد تعریف شده است، شاید به خاطر رئیسی که ندانم کاری و بی کفایتیش از حد گذشته است، شاید به خاطر کارشکنی ناظر کار که رشوه را حق مسلم خود می‌داند، شاید به خاطر حقوقی که دو ماه داده نشده است و با این منوال تا سه ماه دیگر این روند ادامه خواهد داشت ...
وقتی سرت درد می‌کند و خمیازه‌های گاه و بی‌گاه افاقه نمی‌کند، شاید از شدت کمبود خواب باشد یا از پنکه‌ای که سینوزیت را تحریک می‌کند ...
وقتی ساعت 6 بعد از ظهر از کلاس برمی‌گردی و دخترها و پسرها در گرگ و میش غروب روی نیمکت‌های بوفه پشتی می‌خندند، می‌خورند، دود می‌کنند و تو انگار روحی هستی که از میانشان می‌گذری، شاید که این امید است به ترک اینجا که شادشان نگه می‌دارد و کار تو از امید گذشته است ....
* بخشی از شعری از قیصر امین پور

برچسب‌ها: