راهی و آهی
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ...
آشتی سینما و ادبیات؟
سریال
In Treatment
را دیده اید؟ رودریگو گارسیا از سازندگان آن است و قبلا دیده بودم که فیلم "چیزهایی که فقط با نگاه کردن به او می توانی بگویی" از او را در تعطیلات دیدم. بگذریم از این که فرزند گابریل گارسیا مارکز هم هست!
خلاصه در این سریال من شخصا با پدیده جدیدی روبرو هستیم: دو یا حداکثر سه آدم که با هم حرف می زنند. و نود درصد سریال همین صحبت است. مثل کار سینما نیست، مثل کتاب خواندن است. یعنی همان طور که شما در ادبیات به عنوان خواننده تصویری از شخصیت ها و کارهایی که انجام می دهند می سازید (بر خلاف سینما*)، اما در این سریال هم باید کار مشابهی با ادبیات باید انجام دهید. با این تفاوت که در آخر سیزن شما چهره آن شخصی که اپیزودها در موردش بحث شده را می بینید. فقط همین، فقط می بینید تا شاید تصویر ظاهری که از آن شخص ساحته اید برایتان نمایش داده شود. راجع به این "ژانر" (؟)چه می توان گفت؟.
* بحثی را می خواندم در کتاب تصاویر دنیای خیالی بابک احمدی در مقایسه سینما و ادبیات که ویرجینیا وولف سنما را در سطح پایین تری از ادبیات به حساب می آورده است!

برچسب‌ها: ,

برگمان
"مساله دین برای من از نوع روشنفکری است: رابطه ذهن من است با شهود من"*
پرسونا، فانی و الکساندر و اینک فریادها و نجواها. این فیلم ها داستان نیستند. خاطره نیستند.فلسفه نیستند. خود زندگی اند.
فانی و الکساندر داستان پسر بچه و خواهرش است در خانواده ای عجیب. مادری که به یک کشیش همسر می شود و دردسرهای خشک مغزی کشیش که هیچ وقت به صراحت نمایش داده نمی شود. شاید تا نسخه پنج ساعته این فیلم را (به جای نسخه سه ساعته رایج) ندیده باشیم خیلی جای اظهار نظر باقی نمی ماند. اما پرسونا و فریادها و نجواها قابل تعریف نیستند. زن، تنهایی، خدا، خیانت و سرگشتگی (ظاهرا بی دلیل) شخصیت ها مشخصه این دو فیلم است. اینها تعریف کردنی نیستند، دیدنی اند.


*اینگمار برگمان منبع

برچسب‌ها: ,

چانگ کینگ اکسپرس *
امروز جمعه است. دیشب چانگ کینگ اکسپرس (ChungKing Express) اثر وونگ کار-وای را دیدم. قبلا در حال و هوای عشق اش را دیده بودم و خوشم آمده بود. اما این یکی چیز دیگری بود. صحنه های ناب با فضای امپرسیونیستی و دوربین روی دست و اسلو موشن های دلچسب و رنگ آمیزی روی سی دی ها و ... . اما به یاد ماندندنی ترین بازی را فِی ارائه کرده است. آنجا که بلند به آهنگ California Dreamin در حال ریختن سس روی ساندویچ ها گوش می دهد "تا از فکر کردن بازماند"، همانجا عاشق 633 می شود و و و آنجا که به خانه او می رود به همه جا سرک می کشد، نظافت می کند و با هواپیمای معشوقه قبلی او بازی می کند و ... .
این طور شد که این روز جمعه نشستم به جارو کردن خانه با انرژی ای که از فی گرفته بودم و فکر کردم که چقدر "در حال و هوای عشق" بودن متفاوت است.
*محصول 1994 هونگ کنگ

برچسب‌ها: ,

بی خوابی

بی خواب شده ام. غلت می زنم کج می خوابم بالش را پس می زنم، فایده ندارد. دکتر گفته اگزازپام را قطع کن، فراموشی می آورد و من تازه می فهمم چرا گاهی وسط حرف لغت را گم می کنم. عوضش زاناکس می خورم، خوب است، ولی احتمالا همان چند شب اول است. سریال In Treatment را دنبال می کنم. کاش یک سایکوآنالیست همین تهران نزدیک شرکت داشتیم، هفته ای یک بار حرف می زدم و او با اعتماد به نفس مثل پیر مغان حافظ راه را نشان می داد. بعد یاد آنی هال وودی آلن می افتم که به شکل نا امید کننده و عبثی وودی آلن که پانزده سال است سایکوتراپی می کند به دایان کیتون هم همین پیشنهاد را می دهد و حالا هر دو می روند سایکو تراپی و این انتهای انحطاط زندگی نیویورکی. چه می دانم، مشکل همه جا یکی است تهران و نیویورک ندارد. این زندگی است.
و جایی پل وتسون ، سایکو تراپ سریال که خود هم تحت درمان است به سایکوتراپ خود، آدل، می گوید وقتی پار از این اتاق بیرون بگذارم باز هم زندگی همان وضع است همان بیماران همان وضع خانوادگی همان...
و این زندگی من است باز فردا شنبه سر کار، قبلش سوغاتی دوست دوستم را پست کنم، بعد از ظهر سیم کارت آلمان را به مسافر بعدی بدهم، بینش دوباره زنگ بزنم و منشی بگوید دکتر جلسه دارد. نمی دانم شاید به محضی که این را گفت دو کاغذ گواهی شرکت در کنفرانس را پاره کنم و بگویم این یک میلیون هم به قول عباس معروفی پشم. بعد یکشنبه هم بروم فاز سوم پروژه را به یک جایی برسانم. بعد دوشنبه بروم دانشگاه ژنراتورها را با ترانس هایشان در نرم افزار مدل کنم، هان باید آن یکی نرم افزار معتبر را هم در شرکت یواشکی برای تز تست کنم. بعد بخش شبیه سازی مقاله را تمام کنم بعد مقاله را با جدول ها وشکلهایش کامل کنم، نمی دانم هنوز به دروغ بگویم نتایج با نرم افزار دوم به دست آمده؟ بعد یک بار از بچه های وارد در پردازش سیگنال بپرسم این فوریه لا مصب آیا می تواند نمونه های بیشتری بدهد. و بعد بروم دنبال روش های داده کاوی شاید، باید از آن هم در پروپوزال بیاید؟ نمی دانم. کم کم زاناکس اثر کرده باید مسواک بزنم بخوابم.
راستی سایکوتراپ خوب در محدوده میدان ونک سراغ ندارید؟

برچسب‌ها: ,

دچار یعنی عاشق و چه تنهاست ماهی کوچک اگر دچار آبی دریای بی کران باشد*
اگر سه فیلم برترم آبی، رویا بین ها و شکستن امواج باشد، دور نیست که این از حال کنونی ام باشد. و جالب اینکه دوتای اول در فرانسه می گذرند: کیشلوفسکی در اولی "آزادی" انقلاب کبیر فرانسه را وام گرفته است و در دومی برتولوچی خود می 68 فرانسه را فیلم کرده است.
آیا دلم نمی خواست
الان
ایران
فرانسه
دیگری
بود؟
پ ن: اگر شعله ای در من روشن است، امید است امید: 25 بهمن می آیم.
* سهراب سپهری ، وقتی می روم استخر یاد ژولی می افتم، تنها در آبی بی کران و این شعر را در دلم زمزمه می کنم...

برچسب‌ها: , ,

با عشق خود چه كنيم، در حالی كه چشم ها و دهانمان پر از خاک و شبنم يخ زده است ؟*
فیلم درخت لیمو، Lemon Tree محصول 2008 اسرائیل

فیلمی در مورد یک فلسطینی. نه یک عرب، نه یک مسلمان، نه یک مبارز، نه. فقط یک انسان فلسطینی.
داستان سلما زن فلسطینی مالک یک باغ لیمو در کرانه باختری که همسایه یک شهرک نشین ( در واقع بدتر وزیر دفاع اسرائیل) است.
خط اصلی داستان فیلم ( که همه ش ناخودآگاه با فیلم ایرانی و جهت دار بازمانده مقایسه می کردم)، بسیار جذاب است. اگر در بازمانده همان ابتدا نفرت مادربزرگ فلسطینی وجود دارد، اینجا زندگی و عشق انسانی حاکم است. اگر آنجا به عملیات انتحاری و مرگ ختم می شود اینجا به دادگاه (آیا واقعیت این است؟). اگر آنجا همه فلسطینی ها یک طرف و همه اسرائیلیها طرف دیگر، اینجا بسیار وقعی تر نقش ها تفکیک شده است.
اما جزئیات فیلم بسیار جالب تر بود. دو زن در مقابل هم: سلما از فلسطین و میرا از اسرائیل. سلما بی سواد به نظر می رسد، میرا ظاهرا آرشیتکت است. هر دو فرزندشان در واشینگتن پایتخت آمریکا زندگی می کنند، یکی دانشجو و دیگری کارگر رستوران. یکی زندگی آنچنانی دارد و این با باغ لیمو و صد دلاری که از پسرش می رسد.
صحنه تاثیر گذار دیگر قهوه خانه ای است که عرب ها مشغول کشیدن قلیان هستند و سلما نامه به زبان عبری را به یکی از بزرگان محل می دهد، مرد به سلما می گوید: می دانی که ما از آنها پول نمی گیریم. و این از اعراب: مسئولین دولتی فلسطین سلما را به حضور نمی پذیرند، بزرگانشان مشغول قلیان کشیدن هستند، یکی دلال رابطه با اسرائیل است و در آخر وکیل معلوم می شود همه این نقشها را برای ازدواج با دختر یکی از دولتمردان بازی کرده است.
و صحنه پایانی فیلم که یک دیوار بلند جایگزین باغ لیمو شده است. این دیوار تا چه زمانی باقی می ماند؟
و این فیلم را ببینیم و یاد آوری کنیم که این مساله یک مساله "انسانی" است و بس.

پ ن : در همین رابطه بار گناه در زیتون زارها از چای داغ
پ ن: در همین رابطه تحلیل تایم: چرا اسرائیل به صلح اهمیت نمی دهد؟ که می گوید به دلیل کاهش حملات موشکی به خاک اسرائیلی ها امنیت خود را تامین شده می بینند و اهمیتی به صلح نمی دهند.
پ ن : و با تاسف فلسطین/اسرائیل شناس بزرگ، احمد زید آبادی به حبس و تبعید محکوم است و احمدی نژاد در سفری که به لبنان خواهد داشت به طور نمادین به سمت اسرائیل سنگ پرتاب خواهد کرد!

* جبرا ابراهيم جبرا
پ ن: جالب این که این شاعر کتاب شاخه زرین را به عربی ترجمه کرده است!

برچسب‌ها: ,

زندگی مثل فیلم ها نیست، خیلی سخت تره*
تورناتوره ی لعنتی، این سینما پارادیزو** لعنتی چی بود که ساختی؟
Alfredo-You haven't seen her?
Toto-No.
And no one knows where she is.
Alfredo-Probably that's how it was meant to be.
We, each of us, have a star to follow.
Get out of here.
This land is cursed.
Living here day by day...
you think it's
the center of the world.
You believe nothing
will ever change.
Then you leave...
a year, two years.
When you come back,
everything's changed.
-----
l don't want to hear you talk anymore.
l want to hear talk about you.
Don't come back.
Don't think about us.
Don't look back. Don't write.
Don't give in to nostalgia.
Forget us all.
و چه اندوهی است وقتی زندگی فقط همان بیست و چند سال اول است وبس. * از دیالوگ آلفردو با توتو
** برنده اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان سال 1989، ساخت ایتالیا
پ. ن. : بعد از پل های مدیسون کانتی و بازگشت این فیلم هم بد جوری به گریه م انداخت.

برچسب‌ها: ,

شهر خدا
I sniff, I steal, I kill. I am man.*
فیلم City of God من را یاد گزارش‌های برنامه "در استان" شبکه تهران انداخت، یاد بیجه، یاد چاقوکشی‌هایی که پسرخاله‌ام از شهر خودمان تعریف می‌کرد: زاغه‌هایی خرابه، کوچه‌های کثیف، خارج از تمدن، کودکان بی‌شمار ولو در کوچه‌ها، فقر، مواد مخدر، خشونت، فحشا. و در این شلوغی حومه ریودوژانیرو، کودکی که دست سرنوشت او را در میان زاغه‌ها بزرگ می‌کند و به عکاسی رهنمون می‌کند.
فقر اقتصادی فقر فرهنگی می‌آورد:
"-کدام یک از شماها می‌تونید بخونید؟ ببینید روزنامه‌ها از من چیزی نوشتند؟
- من فقط عکس‌ها رو نگاه می‌کنم!
- من یک کم می‌تونم بخونم ولی این‌ها که به من دادی آگهی تبلیغاتیه.
- همه رو بخون، گلوله می‌خوای؟ اونا باید بفهمن که کی رییسه!"
و من همه‌اش فکر می‌کردم شاید در ایران هم ساکنین "شهر خدا"ها بی‌شمار باشند نه ما آپارتمان‌نشین‌های ساکن وسط شهر. وقتی دو ساعت تمام فیلم را می‌دیدم کاملا مطمئن بودم اگه اینها می‌خواستند در انتخابات ایران شرکت کنند، انتخابی جز انتخاب همتایان ایرانی خود نخواهند داشت.

*از دیالوگ کودک بزهکار

برچسب‌ها: ,

What is LOVE, What is LOVE

Minister: ANTHONY DOD MANTLE, YOU ARE A SINNER, YOUR PLACE IN HELL.
- THE MINISTER SAID HE WOULD GO TO HELL.
- DID HE SAY THAT?
- BLOODY CHEERFUL.
- WILL ANTHONY GO TO HELL?
Bess: EVERYONE KNOWS THAT.
….
Bess to Dorothy: YOU HAD A HUSBAND, TOO, ONCE. YOUR LOVE COULD HAVE SAVED HIM, IF ONLY YOU'D TRIED!
….
-YOU WISH THE RECORDS OF THIS COURT TO STATE THAT IN YOUR MEDICAL OPINION, THE DECEASED [Bess] WAS SUFFERING FROM BEING "GOOD"?
….
Minister: BESS McNEILL, YOU ARE A SINNER, AND FOR YOUR SINS, YOU ARE CONSIGNED TO HELL.
….

* عنوان از لیریک آهنگی
پ ن یک: دیالوگ ‌هایی از فیلم شکستن موج‌ها Breaking the Waves
پ ن دو : و کیست که با شنیدن این ...

YOUR LOVE COULD HAVE SAVED HIM, IF ONLY YOU'D TRIED!

برچسب‌ها: